بـرپا خيـز ، از جا کـن ، بنـای کاخ دشمـن |
گپ وگفتي با رستم اله مرادي
گفتگواز:سعيد مرادي
آه اي همه شور هاي شاد ومضطرب در دل اي شعر!
اشاره كوتاه:
رستم اله مرادي از شاعران پرتوان خطه هميشه شعر خيز مسجدسليمان است. زياد اهل گفتگو با مطبوعات نيست.شعرهايش بيشتر از اينكه در مطبوعات داخلي چاپ شود در مطبوعات خارج از كشور به زيور چاپ آراسته شده است.اله مرادي از آن دسته شاعراني است كه روياي بي تارو پود مشكلات تاكنون موجب شده كه هيچ دفتر شعري مستقل ارائه ندهد گفتگوي من با ايشان را مي خوانيد:
لطفا خودتان را معرفي كنيد؟
رستم اله مرادي- اواخر سال 1338 در مسجدسليمان ودر يك خانواده پر جمعيت كارگري به دنيا آمدم. دوران تحصيلات ابتدايي ومتوسطه به اضافه ي دوره دانشسراي مقدماتي را در همين شهر به اتمام رسانده ام. ليسانس ادبيات فارسي ودبير دبيرستانهاي ولايت خويشم.از پدر ومادر چيزي جز سرشته اي از ستارگان شهيد برزخم وكورسوي تبسم به ياد نمي آورم،اگر بتوانم چيزي بر اين يادآوران بيفزايم تجسد بلوغ ملال گاه مطبوع شان است يعني من! نشسته در ورطه اي گم از طلوع وغروب كه شايد هم ورطه نباشد بلكه فرازي به قصر اندوه است.
فكر هم سالي تولدم با مرگ جسمي نيماي بزرگ هميشه مرا مي ميراند.
جناب اله مرادي آيا تعريف مطلقي از شعر مي شود انجام داد ومرز روشني بين شعروغير شعر مشخص ساخت؟
همين كه شما اين تمايز را در قالب يك پرسش ديرينه اما در هر حال تازه حس ولاجرم براي خودتان حل كرده ايد،يا از جهتي ديگر بگويم در سوال شما يك باور قطعي كه همان مرزبه وضوح رسيده كه دلالت بر نياز انسان ورمز وارگي اين نياز به شعر دارد پاسخ شما وخواننده يا مخاطب اين گفتگوست،در غير اينصورت هر تعريفي كه بنده از شعر داشته باشم بر پايه ي نگرشي مبتني بر جنبه هاي مختلف استدلالي يا تمثيلي يا استقرائي عاقبت چيزي جز يك واگويه ي فردي كه ممكن است فرديت هاي ديگري را با تمايل يكسان ارادي وبرداشت هاي همگون ارتداعي هاي ممكن ،هم راي وهمدل سازد،نخواهد بود. اين را بابت مطلق بودن خود شعر كه به حادترين صورت وكيفيت ممكن برايم بسيطي مركب تر از هر مركبي ست مي گويم وچون نقش حس در اين دريافت خيلي اساسي است چندان فكر نكرده ام كه تعريف مطلقي از آن داشته باشم،راستي چه تعريفي دارد به رويا،رويا ديدن وبه فكر فكر كردن؟اگر به تعريفي از توازن اين حالات با هم توفيق بيابيم كلمات وانديشه هاي آنان مي توانند شعر باشند نه تعريف آن؟
نمي دانم تا چه حد اين رنگ ها كه من گنجانده ام در دل مي توانند ديدني وشيرين يا عكس اين ها باشد. آه اي همه شور هاي شاد ومضطرب در دل اي شعر!
در شعرهاي سپيد،حجم،ناب،گفتار،پست مدرن و....تفاوت روشني با نثر شاعرانه ديده نمي شود وجه تمايز اينگونه اشعار از نثرهاي زيباي ادبي را تا آنجا كه مي توانيد روشن سازيد؟
وجه تمايزشان مي تواند دست كم سكوت من در برابر كمي بي توجهي كه در اين پرسش نسبت به شعر وسرنوشت آن نهفته است باشد. كدام يك از عناوين والقابي كه به جريان هاي مختلف شعر ايران پس از نيما داده اند به جز يكي دومورد چهره هاي شاخص وماندني نداشتند وندارند؟اين جريان ها بر اساس بداعت ها و جلوه گري شان در ساحت شعر پديد آمده ونام گذاري شده اند.درخصوص شعر گفتار مثلا به عنوان موردي كه سابقه ي پيشين دارد ودر عين حال ديرينه!در "آرش"ويژه نامه ي "فروغ" گفتگويي م آزاد با فروغ داشته است اگر حافظه ام ياري كند سالهاي 40-42 كه محور آن گفتگو محاوره وگفتار در شعر است،در مجله ي معيار خواندم كه آقاي رحماني شاعر ارجمند آن را با فولكلور يا جزيي از آن يكي دانسته اند كه من فكر مي كنم نظر وتفكريست متين ومنطقي ،راستي اشعار بابا طاهر همداني،فايز دشتستاني،يا نمونه اي مثل اين بيت سعدي كه نمونه اش در شعر كلاسيك ونيما وپس از نيما فراوان است،شما مي توانيد شعر اكثر شاعران دوره مشروطيت را با قاطعيت به ياد آوريداما:
بگذار تا مقابل روي بگذريم دزديده در شمايل خوب تو بنگريم
كه خصيصه ي بارزشان چيزي غير از گفتاري بودن آن ها نيست.هرچند اين پاسخ منزله ناديده گرفتن زحمات وكم كردن ارج واحترام ديگران نيست.نميدانم تا چه حد شاعر همشهري مان در منظور شما لحاظ شده است،كه مي دانم خواسته ايد مرا به حرف بكشانيد،خيالتان را آسوده كنم كه اين شاعر در استفاده از تكنيك وبهره مندي از تم مثلا آغاز وپايان" نامه " موفق بوده اند.
به نظر شما اتكاء به ادبيات پيشين تا چه حد مي تواند به كمال يافتن شعر معاصر كمك كند؟
تا آن حد كه مي توان تصور كرد!مگرنيما وپيروانش وپس از آن ها كاري به جز اين انجام داده اند.فقط ضمن نگاه وتوجه به موازين سنتي به عنوان پس زمينه اي مناسب مي توان همزمان باور به عدم گنجايش وجوه غالب آن را به معناي درستي از يك ماهيت وكيفيت برتر وتازه تر نشان داد. در يك كلام بگويم هيچ تازه و نوي بي رنگ وبويي از گذشته نمي تواند چندان تازه باشد.
به نظر شما چرا بعد از انقلاب ادبيات ما چهره هاي شاخصي چون شاملو، نيما و.. به خود نديده است؟
اقتضاها وضرورت ها در خود وبا خود فرمان چهره كردن مي دهند بي هيچ عهد واراده اي از جانب كسي! . شما نگاه كنيد ما چند نشريه فرهنگي وادبي داريم كه با مشكلات فراوان چاپ مي شوند،حالا فكرش را بكنيد يك شاعر جوان كه مثل من اگر معلم هم باشد يا شايد بي كار،چگونه مي تواند با تسريع وتوقعي كه در سوال شما است چهره كند البته يادمان نمي رودكه در اين زمينه هم چهره كردن هاي با واسطه آنجنان سخيف است كه اصلا جايي براي طرح آن نمي ماند چرا كه هيچ گونه نفع وتكامل شعري در اين صحبت ها نيست. پس كمي صبر كنيد تا به تعبير نيما زمان با غربال اش از پي بيايد. ضمنا همين چهره ها كه نام برديد حيف است مثلا آتشي،رويايي،آزاد،شاهرودي،واحمد رضا احمدي و... بسيارعزيزان با كتاب وبي كتاب ديگر را نام نبريد. بويژه نسل هاي نزديك وپس ازاين ها كه راه را به گونه اي هموار كردند كه مستعد فراتر رفتن خود وديگران اش ساخته اند. فقط يادمان باشد تفاوت "زمان" و"جايگاه" ها را آن هم با سرشتي كه از يك شاعر متوقع هستيم از ياد نبريم.
مي دانيم اشعار شما در برخي مجلات ونشريات خارج از كشور چاپ مي شوند چرا تمايلي به چاپ اشعارتان در مطبوعات داخلي يا بصورت يك مجموعه ي مستقل نشان نمي دهيد؟
اجازه بدهيد براي رفع شبهه هم كه شده بگويم بنده هيچ وقت شعرم را با آگاهي ومستقيما توسط خود جايي ارسال نكرده ام. اما طبيعي است با توجه به حشر ونشرها وارتباطات قلمي با برخي از دوستان اين كار صورت گرفته است وگويا شعرها بيشتر از آن حد وتعدادي شده كه در نشريات داخلي چاپ شده است كه اين چيزي نيست جز لطف دوست! اما وقتي جغرافياي تو پاسخگو نيست( آن هم به انحاء وغرض ! ) چقدر خوب است كه دوست از فروتني بال پرواز مي شود. اما برگزيدنانزوا با آگاهي از خطرات ومحسنات آن از تعاليم يك زندگي ي جهت يافته هنري(شعري) است آن هم بدون اينكه از سر عهد واراده خودت را به آن سنجاق كرده باشي ،بلكه به ناچار تقدبر تو شده باشد. وآموختن اش از بزرگي چون نيما كه چند جا (بخصوص در نامه هايش) بدان سفارش واشاره نموده است يا هم زباني باطني چون اوكتاويوپز كه از ديالكتيك آن به درستي سخن گفته است،يا آن خاموشي كه نام مستعار مولوي به تعبير هميشه شاعر (رويايي) دست افشان در غزل مي شود تفاوت دارد با تمايل به چاپ شعر در هر كجا ! شما پس از اين شاهد فعاليت بيشتري از جانب بنده خواهيد بود با توضيح اين مطلب كه عوامل بسياري هم خوشايند وهم عكس آن در بازتابي چنين خيلي موثر هستند.
جناب اله مرادي پرسش هاي ديگري وجود دارد كه اميدوارم در فرصت هايي كه پيش خواهد آمد گفتگويي ديگر داشته باشيم.
با تشكر از شما دوست عزيزم، هميشه وهر وقت در خدمت شما خواهم بود.
افسردگي پرچين!
صبح نگون مويه ها
مي ريزد به دشت
پرنده
رنگ راحت نجوا
تازيانه مي شود بر با ل
باد كه به گيسومي نشيند
ما بر سپيد افسردگي ي پرچين خاك خود
رودها
پرده مي گيريم از چشم
صبح بي دسته از گل
پرنده هاي زار
كه مي رود تاريك وكوچك
از جوارلحن جنوبي ي نقطه هاي تشنگي
صبح را
از گل سرخ
بي دسته مي كرد
ومنش سينه اي باز
از شكوه فراز
در مي نويسم
به ديدار رنگي
كه دل سپرده ي خويشا رويي اش
با چشم ها
تا مردنم كارون
كوچه بوديم يا زير گريه
- چه فرقي دارد با لباس گياهي پروانه ها يا
جليقه ي دو شكوفه در چپ و راست
رفته ام به هزار باره صداي تو بر نعشم
(هي دختر!
ريحان بر سفره نخشكد!)
گوشه ي روز
آفتاب خاطره مي غلتد
- در يادمان نشستن به خون هي آنسوي دريا
بگو نجد ماه را در برگرفتن كرك هاي خواب
نرفتن
- از استخوان هاي درد
بر بستر هزار بار زنبق جاري
از جريان تجن تا مردنم، كارون!
بگو ديگر بر نخواهم خاست.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|