نظر برخی ازشخصیتها و فعالین سیاسی
در مورد اعدامها و قتل عامهای سال ۶۷
محمد شالگونی
در مورد کشتار سال ۶۷ نیز باید بگویم که اصلا رژیم را خطری تهدید نمیکرد . منتهی چون جنگ را باخته بودند و میترسیدند. جالب این است که در این مورد اصلاحطلبان حکومتی میگویند از کشتار خبر نداشتند که به نظرم درغ میگویند. اگر ما در خارج خبردار شدیم ممکن نیست که دستاندرکاران رژیم در داخل خبردار نشده باشند. فاجعهی بزرگتر از آن بود که اینان بیخبر بمانند و بیشرمانهتر از همه این است که بعضی از آنها هنوز هم میکوشند کشتارهای دهه ۶۰ را مسکوت بگذارند یا توجیه کنند. این جا یادآوری کنم که کشتارهای دههی ۶۰ فقط به کشتار فعالان سیاسی خلاصه نمیشود. عدهی زیادی از معتقدان به مذاهب دیگر را نیز بیرحمانه کشتند یا شکنجه کردند که مخصوصاً از شهدای بهائیان باید یاد کرد .... در یک کلام بدون دفاع آزادیها و حقوق افراد انسانی ( تاکید می کنم، منظورم همه افراد انسانی است ) محال است بر آزادی و دموکراسی و نظام اجتماعی قابل تحمل دست یابیم.
فرزانه عظیمی
کشتار ۶۷ در شرایطی صورت گرفت که رژیم در میدانهای جنگ فقط شکست تجربه میکرد و نمیتوانست هر روز خبر از پیروزی برد دشمنان را به مردم بدهد. جام زهری که چیزی به سر کشیدنش نمانده بود، دلیلی شد تا شکستهای بیرونی را با “پیروزیهای“ دیگر التیام دهد و چه چیزی سهل تر از انهدام یکباره همه “دشمنان“ در بند. آنچه که روشن است حکم این اعدامها را خمینی شخصاً صادر یا حداقل تاکید کرده است و در همان زمان نیز این حکم از سوی بعضی از رهبران رژیم از جمله آیتالله منتظری که هنوز جانشین خمینی محسوب میشد مورد اعتراض قرار گرفته است. ولی ظاهراً اکثریت سردمداران فعلی حکومت با این حکم موافقت داشتهاند و نتیجه این حکم غیرانسانی مرگ هزاران انسان فرهیخته بود.
هلمت احمدیان
جنایات تابستان ۶۷ که در طی کمتر از دو ماه بیش از ۵۰۰۰ نفر از زندانیان سیاسی را به کام مرگ فروبرد، یک نسلکشی بدون اما و اگر است که رژیم را بخاطر آن و به خاطر همه جنایاتی که در طی عمرش انجام داده باید به محاکمه کشاند. قتل عام زندانیان سیاسی در این سال از طرف حکومتی که جام زهر شکست در جنگ ایران و عراق را سر کشیده بود و همچنین از مبارزات و اعتراضات زندانیان به ستوه آمده بود، یکی از جنایاتی بود که باید پرونده آن در سطح بین المللی در ردیف قتل عام مخالفین در کامبوج، قتل عام مخالفان سیاسی در اندونزی از طرف رژیم سوهارتو، در سطح جنایاتی که حکومت صدام بر علیه کردها موسوم به “انفال“ و ... مرتکب شد، قرار گیرد .
بهزاد کاظمی
کشتار هزاران نفر از زندانیان سیاسی در زندانها، علت دیگری نیز داشت. رژیم ملایان توانسته بود در خارج از زندان کلیه سازمانها و احزاب اپوزیسیون چپ و مجاهدین را متلاشی بسازد . بقایای متشکل اغلب این گروها به خارج از ایران رفته و پناهنده شده بودند. دست جلادان رژیم به فعالان این گروهها نمی رسید . در زندان اما هنوز تعداد زیادی از رهبران، اعضا و فعالان سازمانهای مختلف زنده مانده بودند. با این که تعداد زیادی از زندانیان نسبت به رهبری، برنامه و سازماندهی گروهها و احزابشان انتقاداتی داشتند، اما هنوز بر سر اهداف و آرمانهای خود پایبند بوده و بر سر مبارزه با این رژیم پیمان بسته بودند. سران “جمهوری اسلامی “ این را به خوبی می دانستند و حاضر به پذیرش هیچ خطری نبودند. بنابراین، از سوی آیتالله خمینی دستور اجرای این جنایت تاریخی صادر گشت.
اعدام ها به روایت زندانیان سیاسی
اعدامهای تابستان ۶۷ پیش زمینههایی تاریخی داشت اما ازنظر عملی خیلی غیر مترقبه و ناگهانی آغاز شد و زندانیان به هیچ عنوان از موضوع خبرنداشتند. ناگفته نماند که عرض و طول این فجایع وحشتناک بیش از دو ماه نبود در ماه مرداد زندانیان ”مجاهدین خلق“ اعدام شدند و درشهریور ماه نوبت زندانیان چپ و کمونیست به اجرا گذاشته شد. این روند اول در زندانهای گوهر دشت و اوین اتفاق افتاد و پروسه مشابه آن نیز در شهرستان ها به راه افتاد .
محاکمه و اعدامهای مرداد ماه
مرداد ماه روزهای محاکمه و اعدام اعضای سازمان مجاهدین خلق بود. به دستور ایت الله خمینی برای محاکمه کمیسیونی متشکل از نماینده وزیر اطلاعات، قاضی شرع و دادستان ایجاد شده بود و در راس این گروه جعفر نیری بود که ایشان دوبار در هفته با هلیکوپتر بین زندان گوهردشت و اوین رفت و آمد میکردند . این گروه را اپوزیسیون ”کمیسیون مرگ“ مینامد و نیز به ”کمیسیون هوا برد مرگ“ هم معروف است . روز شنبه کمیسیون به سرپرستی ”نیری“ در زندان گوهردشت مستقر گردید. محاکمه دوباره ”مجاهدین از زنان مجاهد شروع شد. به هنگام سئوال اگر از دهان متهم کلمهی مجاهد به جای منافق به کار برده میشد در جا اعدامش صادر میگردید . یعنی نفس تلفظ کلمه مجاهد به عنوان وابستگی و سر موضع محسوب میشد که نتیجه و عواقب کار طرف معلوم بود، و یا آیا حاضرید طناب اعدام بگردن یک منافق بیاندازید؟ آیا حاضرید در راه اسلام و جمهوری اسلامی روی مین بروید؟ پاسخ منفی به این سوالها بار اعدام را به دنبال داشت و همین پروسه در اوین و یا سایر زندانها نیز ادامه داشت .
تابستان ۶۷ کشتار زندانیان سیاسی ایران
فتوای جنونآمیز و دینمدارانه تابستان ۶۷ صادره از سوی خمینی با چنان سفاکی و ددمنشی و قساوت همراه بود که جان هزاران دگراندیش دربند را که بهترین و عزیزترین فرزندان این خاک وبوم بودند را گرفت. با کشتار زندانیان سیاسی دربند یکی از خونینترین صفحات تاریخ سیاسی و اجتماعی کشورمان ورق خورد. سازمان عفو بینالملل رقم کل اعدام شدهگان را بیش از ۲۵۰۰ نفر اعلام کرده و قربانیان را زندانیان عقدیتی خواند.
رژیم اسلامی در شرایطی اقدام به کشتار زندانیان دربند گرفت، که چند روزی از قبول قطعنامه ۵۹٨ شورای امنیت سازمان مللمتحد نمیگذشت. مجاهدین خلق با عملیاتی بنام فروغ جاویدان حملهای را از غرب(قصرشیرین) به داخل کشور برای تغییر رژیم را شروع کرده بودند.
هدف اصلی رژیم از اعدامها قلع و قمع نیروهای سیاسی داخل کشور و پاکسازی درونی رژیم بود که با عزل آیتالله منتظری تحقق پیدا کرد. کمیسیونی (کمیسیون مرگ) مرکب از آیتالله اشراقی، حجتالاسلام نیری و حجتالاسلام مبشری به دستور خمینی تشکیل میشود. دستور کار کمیسیون نابودی دشمنان اسلام برای جلب رضای خداوند متعال است. دادگاههای تفتیش عقاید شکل میگیرند. و در محاکمات ٣-۲ دقیقهای احکام محارب با خدا و مرتد صادر میگردد. تمامی امور با یک برنامهریزی دقیق و حساب شده انجام میگیرد. همین کمیسیون مرگ در تمامی زندانهای کشور فعال بود و قتلعام زندانیان سیاسی را تدارک دید. نخستین کسانی که به کمیسیون مرگ فراخوانده میشدند، کسانی بودند که دوران محکومیتشان کم یا تمام شده بود. به ندرت کسانی از این دام رهایی یافتند. در بین اعدام شدهگان کودکان ۱۲ ساله و زنان و مردان ۷۰-۶۰ ساله هم دیده میشود. در مواردی تمام اعضای خانواده یکجا اعدام شدند. واین نشان از اوج وحشیگری رژیم جمهوری اسلامی داشت.
کودتای ۲٨ مرداد ۱٣٣۲
پرداختن به کودتای ۲٨ مرداد ٣۲ پس از ۵۵ سال هنوز انگیزههای زیادی در بین فعالین سیاسی ایران دارد. چرا که علل وقوع این رخداد و پیآمدهای بعدی آن نقش مهمی در حیات سیاسی کشورمان ایفاء نمود و هنوز هم این تأثیرگذاری متوقف نگشته است. شناخت چرایی این حادثه تاریخی شاه کلیدی برای درک بسیاری از مسائل سیاسی و اقتصادی کشورمان میباشد. بطور مثال جمهوری اسلامی خود مولود بلاواسطه کودتای ۲٨ مرداد و سیاست احداث کمربند سبز امپریالیستها حول شوروی سابق است.
بدون شک نفت و ستیز برای مدیریت صنعتنفت کشورمان عامل اصلی کودتا بود. از طرفی دیگر زایش سرکردهای نوین برای جهان سرمایهداری از میان شعلههای جنگ جهانی دوم، چالش امپریالیستها را برای داشتن دستی بالاتر در انرژی با یکدیگر تشدید مینمود. نفت به مادهای حیاتی برای بقای نظام سرمایهداری تبدیل گشته بود. اما نمیتوان وجود همسایه سوسیالیستی را در این معادله نادیده گرفت، بخصوص اگر وجود حزب توده را که هر روز بر قدرت و نفوذش در میان کارگران و زحمتکشان و روشنفکران افزوده میگشت، به این پارامتر اضافه کنیم. هر چند در ایام کودتا نظام حاکم را خطری از جانب نیروهای چپ تهدید نمینمود، اما در صورت دوام شرایط دمکراتیک که با ادامه حکومت دکتر مصدق چنین امکانی میسر میبود، خطر سرخ در آیندهای نه چندان دور به فعل تبدیل میشد و حکومت ایران را با چالشهایی جدی روبرو میکرد.
ملی کردن صنعت نفت وقتی از افزایش سهم به نهضتی برای کسب مدیریت آن فرا روئید. علیرغم تضاد امپریالیستها و همراهیهای ظاهری امپریالیسم آمریکا با جبهه واحد آمریکا – انگلیس که از حمایت کنسرنهای نفتی هم بهرهمند بودند، مواجه شد. چرا که این روند بغایت خطرناک میتوانست به ایران محدود نگشته و دامن آنها را در عراق، کویت،
عربستان، اندونزی و آمریکای لاتین نیز بگیرد.امری که تنها به مسئله نفت خاتمه نیافته و به مسائل سیاسی و بهرهمندی از دمکراسی در حیات سیاسی در این کشورها فرا میروئید. از این روست که شاهد جبهه واحد امپریالیستی در مقابله با نهضت دمکراتیک مردم ایران بودیم. کودتاهای بعدی در گواتمالا، اندونزی، شیلی گواهی براین ادعاست.
اگر چه روشهای امپریالیستها برای دستیابی به اهداف خویش با گذشته تفاوتهایی عمده دارد و کودتا نقش اصلی خود را به شیوههایی چون انقلابات مخملی و رنگی، تحریم اقتصادی و غیره داده است. اما کودتای ونزوئلا، یورش به افغانستان و جنگ خلیج فارس نشان داد که شیوههای قبلی نیز در صورت لزوم به کاربسته خواهند شد.
اول سپتامبر ۱۱ شهریور روز جهانی صلح
یازدهم شهریور مصادف است با روز جهانی صلح، به این مناسبت بندی از بیانیه ضد جنگ “انجمن بدون مرز“ را همراه با شعری از برتولت برشت با عنوان “ژنرال...“ از بروشور “صعود صلح“ این انجمن آورده ایم.
“ به نظر ما، جنگ اوج خشونت بشری است. ما معتقدیم که در وضعیت غیر جنگی نیز فرودستان از حداقل زندگی و شرایط مساوی برای رشد برخوردار نیستند. این نیز نوعی جنگ پنهان است که ذات انسانی را به نابودی می کشد. در چنین شرایطی ما از حرکتی که در راستای جلوگیری از جنگ و موضع گیری هایی ضدجنگ است، حمایت کرده، در راستای افشای مواضع دروغین و ضدجنگ ساختار قدرت تلاش می کنیم. “ www.bedoonemarz.com
ژنرال...
ژنرال، تانکت قویترین خودروست
جنگلی را فرو میاندازد و
هزاران نفر را له و لورده میکند
اما یک عیب دارد:
نیاز به یک راننده دارد.
ژنرال بمبافکنات قوی است
از توفان سریعتر پرواز میکند و
از یک فیل بیشتر بار میکشد
اما یک عیب دارد:
نیاز به یک خلبان دارد.
ژنرال از آدمها استفادههای زیادی
میشود کرد.
او میتواند پرواز کند و میتواند بکشد
اما یک عیب هم دارد:
میتواند بیندیشد.
برتولت برشت
آذر، ماه نرگس
علی اشرف درویشیان
پشت شیشهی گلفروشی می ایستد، آذر ماه است اما، هنوز خبری از نرگس نیست. نگاهش با اشتیاق روی گلها میدود. نه نرگس نیامده است.
“تقصیر خودم بود عادتش داده بودم به گل نرگس“.
“نه. تقصیر من بود که می گفتم...“
“که می گفتی چه؟“
“که می گفتم سال به دوازده ماه، در انتظار آخر پاییزم که نرگس بیاید.“
“و من از آن به بعد هر سال برایت گل نرگس می خریدم. گلی مثل خودت، هم نام خودت.“
پیر مرد باور نمی کند که نرگس هنوز نیامده. می رود توی گل فروشی:
“آقا نرگس نیامده؟“
گل فروش پیرمرد را می شناسد. به اسم و رسم، نه. فقط به عنوان یک مشتری ده ساله. ده سال است که درست آخر پاییز به مغازه اش آمده و تا آخر زمستان هر هفته دوشنبه ها قبل از ساعت ۹صبح دو دسته گل نرگس خریده و رفته.
“آقانرگس آمده؟“
“بله آقا همین الان برایم آوردند. نوبرانه است و کمی هم گران.“
“عیبی ندارد هر جور شده باید گل نرگس تهیه کنم.“
گل ها را می گیرد و با تمام وجود می بوید. راه می افتد. در همان مسیر ده ساله، همان مسیری که هزاران بار در تنهایی –هایش، در ذهنش مرور کرده. حالا ده سال از آن روز دو شنبه گذشته است. روزی که ساعت ۹ صبح به او تلفن زدند که: بیا چمدان نرگس را تحویل بگیر.
با شنیدن خبر ناگهان روی خود خم شد و در خلایی بی انتها فرو رفت. چیزی در سینه اش مثل کبوتری زخمی پرپر زد. لحظهای بی هوش و حواس افتاد و بعد آهسته از جا برخاست: “باید بروم و یادگاری های نرگس را بگیرم.“
در چمدان را که باز کرد پرتو سرخی از آن بیرون زد. خون. فکر کرد که نکند از چمدان سیلابی خونین راه بیفتد و همه جا را بپوشاند. فوراًٌ درش را بست.
مأُمور گفت: “چمدان را ببر خانه و آنجا بازش کن پیرمرد. اینجا قدغن است.“
بدون نگاه کردن به ماُمور گفت: “خودش را... می خواهم... ببینم.“
“خودش دیگر به درد دیدن نمی خورد. این جورچیزها که دیدن ندارد.زودتر از اینجا دور شو! بدون سروصدا. بدون شیون و زاری. یالا پیر مرد.“
ده سال پیش موهایم سفید نبود؛ اما وقتی چمدان را بر میداشتم ماُمور دوباره گفت: “پیرمرد برو و پشت سرت را هم نگاه نکن.“
پس حتماً من همان لحظه پیر شده بودم. چمدان را که برداشتم پشتم خمید و زانو هایم بی حس شد ولرزید. مگر من و نرگس چندسال اختلاف سنی داشتیم؟ همهاش هیجده سال. از من هیجده سال کوچکتر بود و من در آن زمان که چمدان در دستم بود سی وهشت ساله بودم.
چمدان سنگینی نبود؛ اما می ترسیدم که خون از درزهایش سرازیر بشود و بریزد توی خیابان و راهش را بگیرد و برود و خودش را به مزار مادرش برساند و خبرش کند و بگوید:
“مادر آخرش آمدم پیشت. دیگر نها نیستی مادر.“
صدای پاهایی از پشت سرم شنیدم. مرد و زنی با چمدان. چمدان در دست مرد بود. زن می گریست.
مرد به من رسید و پرسید:
“هیچ کس را نداشت؟ مادری، خواهری نداشت که برایش گریه کند؟“
گفتم: “نه. نرگس من بی کس بود. یعنی بی کس بودیم. فقط من و او. فقط او را داشتم توی این دنیا. عاشقش بودم. تا به حال شنیدهای که پدری عاشق دختر خودش باشد؟“
سایه به سایهام می آمدند. با چمدانشان. زن گفت: “توی چمدان وسایل پسرمان است.امروز به ما دادند.“
به چمدان که نگاه کردم، دیدم بگویی نگویی خون زلال و جوانی از آن نشت کرده.
گفتم: “زودتر ببرید خانه. ممکن است خیابان را پر کند.“
مرد به جمدان من اشاره کرد:
“مادرش کجاست؟ در اینجور وقتها مادرها باید باشند برای شیون“
گفتم: “گفتم که بی کس هستیم.“
دیدم می خواهد چیزهای بیشتری از من بپرسد. مثل اینکه درد خودشان کم بود که می خواستند درد دیگری را هم با خود به خانه ببرند.
به پارکی رسیدیم. نشستیم زیر یک درخت سرو که سر کشیده بود به آسمان. چمدان ها را پهلوی هم، کنار تنهی درخت گذاشتیم و نشستیم روی صندلی.
گفتم: “مادرش سر زا مُرد. خون ریزی داشت. خون می خواست و خون نبود. تا برایش پیدا کنم مرده بود. نرگس ماند ومن. خودم بزرگش کردم. در بغل خودم. با شیشهی شیر. همه جا با من بود. هنگام بحث با رفیقانم، روی زانویم می نشست و گوشش مثل یک میکروفن، آنچه رامی گفتم می قاپید. گاهی با لحن کودکانه اش اعتراض میکرد: “آه، بابا جون دیگر خسته شدم. کم حرف بزن.“
موهایش را خرگوشی کرده بودم. بزرگتر که شد، موهایش را از ته میزدم. چون مجبور بودم با خودم ببرمش حمام. حمام عمومی. کسی نمیدانست که دختر است. لاغر بود و نازک. مجبور بود که همه جا با من باشد و ناچار بود که همهی حرفها و بحثهای مرا با دوستانم بشنود. به کتاب علاقمند شد و زمانی فرارسید که دزدکی دور از چشم من کتابهای مورد علاقهاش را زیر پیراهن پنهان میکرد و به خانه میآورد.
من با آن راه و رسم مبارزه موافق نبودم. خب همیشه اینجور بوده، انسان وقتی سنش بالا می رود، پدیدههای جدیدی را رد میکند یا به سختی می پذیرد. جوانیها و شرو شورهای خود را فراموش میکند. کتابها، آهنگ ها و اندیشههای نو به نظرش عجیب و نامفهوم میآید. درست همانطور که کتابها، اندیشهها و آهنگهای مورد علاقهی دوران جوانی خودش برای پدر عجیب و نامفهوم بوده.
مرد پرسید: “به ملاقاتش رفته بودی؟“
رفته بودم. دوبار. پس از بردنش دوبار به ملاقاتش رفتم. موهایش را خرگوشی کرده بود و با نخ پوسیدهای مثل نخ زیلو، بسته بود. نشانم داد. دزدکی. می دانست دوست دارم. شاید میخواست مرا به یاد کودکیهایش بیندازد. خیلی امیدوار بود که آزاد بشود. از من مداد رنگی خواست:
“نقاشی میکنم پدر“
جلسهی بعد یک جعبه ی مداد رنگی و یک دسته گل نرگس برایش بردم. گل ها را که دید گفت: “بیرون پاییز است پدر؟“
“زمستان است عزیزم.یک زمستان تاریخی.“
خندید وگفت: “ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد.“
بعد حرفش را عوض کرد: “می خواهم گل برایت بکشم. گلی که دوست داری.“
بار دوم که دیدمش، باز آهسته موهای خرگوشیاش را نشانم داد و گفت: “تابلو را تمام کردهام. فکر می کنم آزاد بشوم و با خودم بیارمش. دوتا گل سرخ کشیدهام و یک دسته گل نرگس کنارش. خیلی خوشت خواهد آمد. می دانم.“
امیدوار بود که آزاد بشود. داشت از برنامه ها، امیدها و آرزوهایش برای آینده میگفت که وقت ملاقات تمام شد.
بلند شدیم و رفتیم به سوی چمدان ها. خواستم چمدان را بلند کنم اما نتوانستم. مثل آنکه به زمین چسبیده بود. آن مرد هم موقع برداشتن چمدان مکث کرد و گفت: “عجب! چمدان ها به زمین چسبیده اند!“
“آه! ببین! ریشه ها! یعنی به همین زودی ریشههای سرو توی جان چمدانها دویده؟ یعنی درخت این همه تشنه بوده؟!“
مرد گفت: “ما سالهاست که اینجا نشستهایم و حرف می زنیم. دنیا چه زود می گذرد.“
گفتم: “لابد“
چمدانها را از ریشهها جدا کردیم و راه افتادیم. زن موقع خداحافظی گفت:
“کاش مادر یا خواهری داشت که برایش اشک میریخت.“
به خانه که می رسد، چمدان را می گذارد کف اتاق. آهسته و بااحتیاط درش را باز می کند. قبل از هر چیز، تابلو نقاشی را میبیند. با دو گل سرخ که تمام تابلو را پر کرده است. کنار تابلو یک دسته گل نرگس خشکیده و دو تکه نخ زیلوی پوسیده افتاده است. پیرمرد تابلو را بر می دارد. ناگهان دریایی از گل سرخ از تابلو سرازیر می شود و اتاق را پر می کند. پیرمرد سر میگذارد روی امواج گلها و از خستگی خوابش میبرد.
آخر پاییز است. آذر ماه. پیرمرد دو دسته گل نرگس خریده. برگهای رنگ باخته و نیمه جان درخت ها، سرتاسر پیاده رو را پوشانده است. در گوشه وکنار، از کپههای برگهای خشک، دود کم رنگ و سرگردانی به هوا میرود.
پیرمرد کنار نردهی خاکستری خانه می ایستد. زنگ را فشار می دهد. از بالا، از روی پلهها زنی در را باز میکند و با دیدن پیرمرد میگویید: “آه! پاییز آمده؟ چه زود!“
و با بی حوصلگی میگویید: “این سال دهم است که دارم به شما میگوییم آنها از اینجا رفته اند. ده سال پیش برای دخترش نرگس اتفاقی افتاد و او هم از اینجا اسباب کشید و رفت.“
زن می رود تو در را میبندد.
پیر مرد گلهای نرگس را میگذارد کنار نردهها. مثل هر سال و مثل هر سال برای فرار از باد پاییزی، صورتش را توی یقهی پالتوش فرو میبرد و با پشتی خمیده دور میشود.
به نقل از آدینه شماره ۹۹-۱۰۰
مراسم بزرگداشت بیستمین سالگرد فاجعه ملی
ظاهراً امسال جمهوری اسلامی خیلی زودتر از خانواده های جانباختگان ۶۷ به پیشواز این روز رفته بود. نیروهای امنیتی رژیم از هفته ها قبل با احضار و دستگیری و تهدید فعالین خانواده های و یاران جانباختگان، آنها را از برگزاری مراسم بزرگداشت برای عزیزان خویش و حضور در خاوران برحذر داشته بودند. آنان طی روزهای چهارشنبه و پنجشنبه ۶ و۷ شهریور با تماس تلفنی و مراجعه حضوری و در مواردی نیز با یورش به مراسم خانواده ها، مانع برگزاری مراسم بزرگداشت عزیزان جانباخته گردیدند.
علیرغم تهدیدهای رژیم بامداد روز جمعه ٨ شهریور، صد ها نفر از مادران و خواهران؛ همسران و فرزندان و دیگر دوستان و وابستگان جان باخته گان قتل عام شهریور ۶۷ به رسم هر ساله به سوی خاوران به راه افتادند. جاده خاوران از سه راه افسریه تا ۲ کیلومتر بعد از ورودی گلزارا خاوران به اشغال نیروهای نظامی و امنیتی و موتورسواران لباس شخصی درآمده بود. ورودی خیابان منتهی به گلزار با نرده و جرثقیل و ماشین های انتظامی مسدود گردیده بود. ماموران امنیتی نه تنها مانع حضور خانواده های جانباخته گان در گلزار خاوران برای ادای احترام به فرزندان خویش شدند. بلکه مبادرت به ضرب و شتم خانواده ها نمودند و با سنگ و آجر و باتوم شیشه ماشین هایی را که احساس می کردند برای حضور در مراسم خاوران آمده اند، را شکستند. سرکوبی که از هفته ها پیش تدارک دیده شده بود، حکایت از هراس و وحشت سران رژیم از طرح مجدد آن جنایت هولناک دارد.
تعدادی از خانواده ها وقتی نتوانستند برسر مزار عزیزان خویش در خاوران برسند، با حضور در قطعه ٣٣ بهشت زهرا دسته های گل را نثاریاران فرزندان شان، که در دوران حکومت پهلوی جانباخته بودند، نمودند.
سالهای جنون
وای بر من
چه بیقرار میسوزد این تن من
از لهیب تند فاجعه
از لحظههای تبآلود اشک و آتش و خون
در آن تابستان
شهریور
مردادماه جنون.
وقتی هزار هزار خواهر و برادرم
بر سر دار شدند
و بادبادکهای انسانی
با دستهای جهالت
بر فراز سرم به جنبش در آمدند.
من سوختم در شعلههای جنون
من گر گرفته تنم از اژدهای فسون
در جنگل و رود جای جای گسترهام
میسوزم از لحظههای تبآلود
اشک و آتش و خون
وا....ی بر ما
وای بر ما
با که گوییم
بر ما چه رفته است
در این سالهای جنون؟
نام بعضی نفرات
رزق روحم شده است
وقت هر دلتنگی
سوی شان دارم دست
جرئتم میبخشد
روشنم میدارد.
نیما یوشیج
در بارش تگرگ...
آنان که جانتان را
از نور وشور و پویش و رویش سرشتهاند؛
تاریخ سرفراز شمایان به هر بهار
در گردش طبیعت تکرار میشود،
زیرا که سرگذشت شما را،
به کوه و دشت
“ بر برگ گل، به خون شقایق، نوشتهاند “
محمد رضا شفیعی کدکنی
یاد یاران یاد باد
صمد جاودانه شد!
امروز چهلمین سال فقدان صمد را در شرایطی به پیشواز میرویم، که ۲۰ سال از کشتار صدها یار و همرزم صمد و هزاران شاگرد مکتبی که برای پاسداشت آزادی و عدالتاجتماعی توسط وی و یارانش در دهه ۴۰ بنا نهاده شده بود، میگذرد. مکتبی که ادامه دهنده پویای نسلهای قبلی بود.
اگر همچنان پس از گذشت ۴۰ سال صمد در قلب و یاد تودهها و کودکان جاودانه است. بپاس صداقت و تفکر پویای اوست. صمد مدرسهای را بنا نهاد که نسلی از مبارزین و نویسندگان را تربیت نمود. مبارزینی که در عرصههای نبرد سرآمد زمان خویش بودند و نویسندگانی که در عرصه قلم کمشمارند.
یاد او را در چهلمین سالگشت پیوستنش به ارس، همراه با جانباختگان فاجعه ملی سال ۶۷ گرامی میداریم.
اطلاعیه برگزاری کنگره هشتم
سازمان اتحاد فدائیان خلق ایران
هشتمین کنگره سازمان اتحاد فدائیان خلق ایران در اوائل مردادماه برگزار شد. کنگره با یاد همه جانباختگان راه آزادی و عدالت و بویژه بهمناسبت بیستمین سالگرد کشتار زندانیان سیاسی در سال ۱۳٦۷، با یک دقیقه سکوت و درود به آنان، کار خود را آغاز کرد.
در این کنگره هیئتهای نمایندگی حزب دمکرات کردستان ایران، حزب دمکرات کردستان، حزب کومهله کردستان ایران، سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)، شورای موقت سوسیالیستهای چپ ایران و تنی چند از دوستان و یاران سازمان بعنوان میهمان شرکت داشتند.
شرکت کنندگان در اجلاس طی سه روز به بررسی، بحث و گفتگو پیرامون اسناد ارائه شده به کنگره پرداختند. بحثها عمدتا حول گزارش سیاسی، بحران اتمی و سیاستهای ائتلافی سازمان صورت گرفت و مشارکت فعال میهمانان در مباحث اجلاس چشمگیر بود.
سند سیاسی گروه تدارک با عنوان ”اوضاع سیاسی، چشماندازها و سیاست ما” که رئوس مواضع و سیاستهای تاکنونی سازمان را دربر میگرفت، با اصلاحاتی به تصویب رسید. در رابطه با اتحادها و ائتلافها، گروه تدارک سندی با عنوان ”قطعنامه درباره ائتلافها، همکاریها و وحدت چپ” ارائه کرده بود. کنگره تلاشهای جاری سازمان در زمینه غلبه بر پراکندگی چپ را تائید نمود و با تصویب سند پیشنهادی همراه با برخی تغییرات و اصلاحات، پیگیری آن را مورد تاکید قرارداد. در جریان بحث و گفتگو پیرامون این سند و بویژه در کمیسیونی که برای تدقیق این سند انتخاب شد، برخی از هیئتهای نمایندگی سازمانهای حاضر در اجلاس نیز شرکت داشتند.
در بخش پایانی کنگره، چند قرار سیاسی و تشکیلاتی صادر شد. بحث کوتاهی نیز پیرامون مسائل و مشکلات سازمان و راههای برونرفت از آن از طرف غالب اعضای سازمان صورت گرفت. بدین ترتیب کنگره هشتم سازمان پس از سه روز بحث و تصمیم گیری در تمامی موارد در دستور اجلاس، با انتخاب کمیته مرکزی از میان اعضای متعدد داوطلب، به کار خود پایان داد.
گزارش کامل روند کار کنگره به همراه مصوبات آن بزودی منتشر خواهد شد.
کمیته مرکزی سازمان اتحاد فدائیان خلق ایران
۱۳ مرداد ۱۳٨۷ – ۳ اوت ۲۰۰٨
اطلاعیه هیئت سیاسی ـ اجرائی سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)
وزارت اطلاعات به مراسم یادبود فاجعه ملی حمله کرد!
چهارشنبه ۶ شهریور ماه تعدادی زیادی از مامورین وزارت اطلاعات به مراسمی که در خانه یکی از خانواده های قربانیان فاجعه ملی که به مناسبت بیستمین سالگرد کشتار زندانیان سیاسی برگزار شده بود، یورش برده و مانع برگزاری مراسم گردیدند. آنها عکسها، تلفنهای همراه و برخی وسائل شخصی شرکت کنندگان را با خود برده، اسامی آنها را یادداشت کرده و با تهدید تلفنی جلو مراسمی را که روز پنجشنبه قرار بود در خانه یکی دیگر از خانوادهای قربانیان برگزار شود، گرفتند. وزارت اطلاعات به خانواده ها گفته است که امسال به هیچوجه اجازه نخواهد که در روز جمعه مراسم یادبود در خاورن برگزار شود.
خانواده قربانیان فاجعه ملی همه ساله مراسم بزرگداشت عزیزان خود را در خاوران برگزار می کنند. وزارت اطلاعات و ارگانهای سرکوب رژیم پیش از برگزاری مراسم با خانواده شهدا تماس گرفته، آنها را تهدید و یا احضار می کنند تا مانع برگزاری مراسم شوند. با این وجود خانواده قربانیان فاجعه ملی بدون واهمه از اقدامات سرکوبگرانه وزارت اطلاعات، در خاوران گرد می آیند و یاد عزیزان خود را گرامی می دارند.
وزارت اطلاعات در سالهای گذشته از خانواده ها می خواست که مراسم گرامیداشت را تنها در خانه ها برگزار کنند. در بیستمین سالگرد کشتار سال ۱٣۶۷، ارگانهای اطلاعاتی هم می خواهند مانع برگزاری مراسم در خاوران گردند و هم جلو مراسمی را که در خانه ها برگزار می شود، گرفتند. این امر نشانگر هار شدن ارگانهای امنیتی رژیم است. آنها حتی تحمل برگزاری مراسم گرامیداشت کشتار سال ۶۷ را در چهاردیواری خانه ها را هم ندارند.
ما با خانواده های قربانیان فاجعه ملی ابراز همدردی کرده و اقدامات ارگانهای امنیتی در جلوگیری از برگزاری مراسم بزرگداشت بیستمین سالگرد فاجعه ملی را محکوم می کنیم.
هیئت سیاسی ـ اجرائی سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)
۷ شهریور ماه ۱٣٨

نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 13:45  توسط عمو لره
|