بـرپا خيـز ، از جا کـن ، بنـای کاخ دشمـن |
ياد دارم در غروبي سرد سرد ميگذشت از كوچه ما دوره گرد
داد ميزد كهنه قالي ميخرم دست دوم جنس عالي ميخرم
كاسه و ظرف سفالي ميخرم گر نداري كوزه خالي ميخرم
اشك در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهي كشيد بغضش شكست
اول ماه است و نان در سفره نيست اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟
بوي نان تازه هوشش برده بود اتفاقاً مادرم هم روزه بود
خواهرم بي روسري بيرون دويد گفت: آقا سفره خالي هم ميخريد؟
از -واگویه های تنهایی http://jamaljamal.blogfa.com/
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|
