بـرپا خيـز ، از جا کـن ، بنـای کاخ دشمـن |
سکوت بس است!
پیش به سوی تدارک انقلاب کارگری

مازیار رازی
در وضعيّت کنونی ايران، که میلیون ها نفر از جوانان و اقشار متفاوت اجتماعی پا به صحنۀ مبارزات ضدّ استبدادی گذاشته اند، در وضعیتی که بحران سياسی و اقتصادی به حدّی رسيده است که بحث پيرامون "چشم انداز برون رفت از بحران جامعه" به يکی از مسايل محوری ما تبديل شده است، بدیل های سیاسی متفاوتی برای حلّ مشکل جامعه در مقابل هم مطرح می گردند. نخستین بدیل، که در وضعیّت کنونی بخش عمدۀ طیف اپوزیسیون داخل و خارج را در بر می گیرد، بدیل "اصلاح طلبان" (یا سوسیال دموکراسی) است. امروز بخش وسیعی از نیروهای اپوزیسیون، خواهان تحوّل مسالمت آمیز و بدون قهر ازدرون نظام کنونی و از "بالا" هستند. تظاهرات اخیر تحت رهبری میر حسین موسوی و با حمایت سایر نیروهای اپوزیسیون بورژوایی (طرفداران عقاید و راه حل های سوسیال دموکراسی) نمود این گرایش فکری است. تجربۀ هشت سال حکومت خاتمی و چند هفته دخالت های میرحسین موسوی در عمل نشان داده است که این ها، راه حل برون رفت از بحران سیاسی نیست. دولت احمدی نژاد/خامنه ای با نیروی هر چه شدیدتر تظاهرات مسالمت آمیز طرفداران اصلاح طلب را در هم شکانده و در نهایت بار دیگر با اتکا به اوباش و چماق داران همیشگی اش، چند صباحی به حیات ننگین و نکبت بار خود ادامه خواهد داد.
بدیل دیگر، تغییرات بنیادی و یافتن راه حل های درازمدّت برای تحقق آزادی های نه تنها مدنی، اجتماعی و سیاسی، بلکه آزادی اقتصادی است. بدیلی که کلّ نظام سرمایه داری را زیر سؤال برده و آلترناتیو یک حکومت کارگری دموکراتیک را طرح می کند. بدیلی که اکثر زحمتکشان جامعه و تمام قشرهای تحت ستم را به اهداف عالی و نهایی آن ها می رساند. درتظاهرات اخیر بارها و بارها شاهد بودیم هنگامی که توده های مردم با ابزار سرکوب رو به رو شدند و به عبارتی تمامی منافذ و مجاری اعتراض به روی آن ها بسته شد، "سکوت" را شکانده و با صدای رسا شعار "مرگ بر دیکتاتوری" و "سرنگون باد نظام" را سر دادند. به سخن دیگر سرنگونی دولت سرمایه داری، به عنوان یک آلترناتیو، در سطح جامعه طرح شده است و این بدیل در تقابل کامل با سیاست اصلاح طلبان قرار دارد.
امروز طرح مسألۀ فروپاشی نظام موجود، هر روز صورتی عینی تر و ملموس تر از گذشته به خود می گیرد؛ حتی مدافعان رژيم نیز بدان اذعان داشته و از این رو به هراس افتاده اند و از وقوع نزديک آن به يکديگر هشدار می دهند (رجوع شود به نامۀ اخیر رفسنجانی به خامنه ای). همچنين، بحران عميق اقتصادی و اختلاف های درونی رژيم، زمينه را برای مبارزات رادیکال تر کارگران و زحمتکشان در جهت سرنگونی رژيم سرمايه داری بيش از پيش فراهم می کند. به سخن ديگر دوره آتی، دورۀ جنگ داخلی، قيام و انقلاب است. بدیهی است که هر انقلابی نيز در درون خود «هرج و مرج»، «توطئه» و «کشتار و خونريزی» به همراه خواهد داشت. هر انقلابی همراه خود نيروهای «ضدّ انقلابی» را نيز پرورش می دهد؛ یعنی عناصر کهنه و ارتجاعی که خواهان حفظ شرایط موجود و مناسبات جاری جامعه هستند؛ انقلاب يعنی «جنگ» طبقاتی؛ یعنی برآمد تضادّ قهرآمیز میان عناصر مترقی و عناصر ارتجاعی و کهنۀ جامعه. در این جنگ، نيروها، بسته به ماهیّت طبقاتی خود، در مقابل یا در کنار يکديگر صف آرايی کرده و تا غلبه يکی بر ديگری پيش می روند. از سیاستمداران بورژوازی که امروز مردم را در خیابان ها به "سکوت" و روش "مسالمت آمیز" تشویق می کنند ، باید پرسید: در شرایطی که جوانان مبارز ایران بدون خشونت و دست بردن به سلاح این چنین به خاک و خون کشیده شدند، چرا نباید "حق" دفاع از خود داشته باشند و مبارزه را برای غلبه بر دشمن، ولو با توسّل به روش های قهرآمیز تا انتها به پیش برند؟ چرا نباید در مبارزاتی که بهای آن را با خون خود می دهند، امکان پیروزی و از میان برداشتن تمامی مزدوران و ابزار سرکوب آن ها را داشته باشند؟ این موعظه ها برای تشویق به آرامش و دوری از خشونت دیگر چیست؟ به عبارت دیگر، چرا از جوانان خواسته می شود که کشته شوند و پاسخ این مزدوران را ندهند؟
بر خلاف نظر سوسیال دمکرات ها و اصلاح طلبان لیبرال، انقلاب منطق خود را نيز دارد. قيام توده ای، به قول انگلس، يک «هنر» است. «جنگ طبقاتی»، «انقلاب»، «قيام» و «تسخير قدرت» دارای «نظم» ويژه ای است، که کليّۀ پتانسيل نيروهای انقلابی را در راستای سرنگونی نيروی ضدّ انقلابی بسيج می کند. نظمی است که تدارک و تحقق سرنگونی رژيم و ساخت بنای يک رژيم نوين را به فرجام می رساند. چنان چه انقلاب از سازماندهی و برنامه ریزی صحیح برخوردار و رهبری کارگری انقلابی داشته باشد، خونریزی و کشتار به مراتب پایین تر از آن چه که در دو هفتۀ پیش رخ داده ، خواهد بود.
کارگران ايران و انقلاب
سؤال اساسی ای که در مورد وضعيّت ايران در مقابل ما مطرح می گردد اينست که: آيا طبقۀ کارگر ايران تجربه، آگاهی و آمادگی کافی برای تدارک انقلاب و جذب اکثريّت قشرهای تحت ستم به دور برنامۀ خود را داراست يا خير؟ به اعتقاد ما پاسخ مثبت است. طبقۀ کارگر ايران، نه تنها در هر جنبشی در راستای سرنگونی رژيم فعّالانه سهيم خواهد بود، که نقش محوری و تعيين کننده ای نيز ايفا خواهد کرد.
به سخن ديگر، در تحوّلات آتی ايران، مسألۀ سرنگونی رژيم با حضور فعّال کارگران جوان در صحنه جنگ و انقلاب، پيوند خورده است. بدون دخالت مستقيم اين طبقه، سرنگونی يا اصولاً صورت نمی گيرد و يا جنگ داخلی به نفع ضدّ انقلاب (و فی المثل در اشکال انقلاب های رنگی) خاتمه می يابد. حضور فعّال طبقۀ کارگر در صحنه جنگ، تنها تضمين جلوگيری از هرج و مرج است.
طبقۀ کارگر در ايران هم تجربۀ تاريخی (قيام بهمن ماه 1357) و هم تجربۀ تشکيلاتی (اعتصابات سال های پيش) را دارد. هيچ يک از قشرهای تحت ستم جامعه و هم چنین دسته ها و احزاب رنگارنگ سياسی اپوزيسيون در چنين موقعيتی نيستند.
انقلاب بهمن 1357 ايران بيش از هر چيز، بيانگر آغاز يک دوره مداخلۀ توده های ميليونی در تعيين سرنوشت خود و نظم نوین اجتماعی بود. طبقۀ کارگر ایران بدون هيچ تجربۀ قبلی خاصّی و از درون سال ها اختناق ديکتاتوری نظامی «شاهنشاهی»، دخالتی از نظر وسعت و عمق، غير قابل مقايسه با هيچ يک از انقلاب های توده ای- چه در تاريخ دوران پيشين ايران و چه ساير انقلاب های معاصر- انجام داد. انقلاب ایران نمونه بارزی بود از اين که چگونه يک جنبش توده ای در جريان تکاملش می تواند قدرت سياسی و نظامی يک ديکتاتوری وحشی بورژوايی متکی بر امپرياليزم را در هم بکوبد (و البته نشان داد که در صورت نبود یک رهبری صحیح، چگونه انقلاب زمینه را برای تضعیف یا نابودی خود فراهم می آورد).
برای نخستين بار در تاريخ ايران، در مدّت زمان کوتاهی، عالی ترين اشکال خود- سازماندهی توده ها، شوراهای کارگران، دهقانان و سربازان و کميته های اعتصاب و محله ها و غيره- شکل گرفتند. جنبش زنان که سال ها در حالت سکون و انفعال به سر می برد، برای مطالبۀ خواست ها و حقوق خود پا به عرصۀ مبارزات گذاشت؛ مليّت های تحت ستم (کردها، عرب ها، بلوچ ها و مردم ترکمن صحرا) برای کسب حق تعيين سرنوشت با روحيۀ قاطع وارد کارزار مبارزه شدند. مبارزات بيکاران برای کسب و تضمین شغل و بيمه های تأمین اجتماعی و جنبش دانشجویی برای نظارت بر نظام آموزشی و استقلال آن از دولت و غيره در انقلاب مشاهده شدند.
کليۀ اين تجارب در پوست و استخوان کارگران و زحمتکشان باقی مانده است و در وضعيّت بروز جنگ و انقلاب آتی، در سطح عالی تری مجدّداً می تواند تکرار شود.
در آن دوره، اپوزيسيون بورژوايی (جبهۀ ملی و نهضت آزادی و امثالهم) همانند يک طفل عليل در مقابل چنين جنبشی به مثابۀ يک ناظرِ صِرف، مبهوت باقی ماند (سیاست های خاتمی و میرحسین موسوی امروز بی شباهت به همقطاران سابق خود نیست).
اضافه بر اين ها، طی 30 سال اختناق حاکم، طبقۀ کارگر ايران نشان داد که با تمامی فراز و فرودها، دست از مبارزه بر نداشته است. تنها افراد مغرض اين واقعيّت را انکار می کنند. صدها اعتصاب کارگری در کارخانه های ايران، طغيان شهرهای ايران، وقايع «اسلام شهر»، مبارزات کارگران هفت تپه، صدرا، و کارگران نساجی کردستان و غیره همه حکايت از تداوم جنبش کارگری است. جنبشی که سوای تمامی فرازها و فرودها، دوره هایی از اختگی و سستی یا غرّش و طغیان ، در مجموع متکامل و روبه جلو بوده و این حقیقتی است که به هیچ رو نمی توان انکار کرد.
مبارزه برای قدرت سياسی
از ديدگاه مارکسیست های انقلابی، انقلاب مبارزه ای است ميان نيروهای اجتماعی برای کسب قدرت دولتی. دولت ابزاری است در دست نيروهای غالب اجتماعی. اين ابزار همانند ماشينی، اجزای مشخص خود را داراست: نيروی محرّک، موتور، مکانيزم انتقال و مکانيزم اجرايی. نيروی محرّک دولت منافع طبقاتی است؛ مکانيزم موتوری آن تهييج، نشريات، تبليغات و مدارس، حزب ها، مساجد، تظاهرات خيابانی و قيام هاست. مکانيزم آن تشکيلات مقننه، طبقه، قشرهای ممتاز جامعه، روحانيون، می باشد و بالأخره مکانيزم اجرايی آن دستگاه اداری، پاسداران، پليس، بسیجی و لباس شخصی ها، دادگاه ها، زندان ها و سپاه است.
گرچه دولت برای قشرهای درگير جنگ فی نفسه هدف نيست، امّا ابزار عظيمی است برای سازماندهی، برهم زدن و سازماندهی مجدّد مناسبات اجتماعی. هر تشکيلات سياسی (چه بورژوايی و چه کمونيستی( می کوشد تا قدرت سياسی را بدست آورد تا از این طریق بتواند دولت را در خدمت طبقه ای که وی نمايندگی آن را عهده دار است، قرار دهد.
«هرج و مرج»، «قيام»، «توطئه» و «جنگ داخلی»، همه اجزای جداناپذير «انقلاب» هستند. در هر حرکتی برای سرنگونی دولت، جريان های سياسی، اگر ساده لوح نباشند، با هدف تسخير قدرت وارد کارزار جنگ و مبارزه می شوند. در جنگ داخلی، نيروها، متحدان طبيعی خود را در سنگرهای جنگ پيدا می کنند.
نيروهايی که خواهان حفظ نظام سرمايه داری و دولت آن هستند (و صرفاً در صدد تغيير نام «رژيم» يا «حکومت» اند)، در يک جبهه قرار می گيرند و برعکس، نيروهايی که خواهان سرنگونی دولت سرمايه داری (در تمامی اشکال آن) و جايگزينی آن با دولت کارگری و دموکراتیک اند در يک سنگر مشترک قرار می گيرند. در جنگ داخلی، هر نيرو، ناگزیر در جبهه متحدان واقعی خود قرار می گیرد.
در صورت بروز اعتلای انقلابی در ايران، کارگران پيشرو، گرايش های آنارشيستی و آنارکو سنديکاليستی در درون جنبش کارگری، مارکسیست های انقلابی، زنان، مليت های تحت ستم، دهقانان فقير در يک سنگر قرار می گيرند. در مقابل آن ها، نيروهای طرفدار نظام سرمايه داری سنگربندی خواهند کرد. نيروهای بينابينی در جستجوی جبهه ای خواهند بود که از سازماندهی بهتری برخوردار است و از جهت، عنصر "محافظه کاری" در آن ها مشهود است؛ هر چه طبقۀ کارگر قاطعانه تر و با اعتماد نفس بيشتری عمل کند، به همان نسبت می تواند قشرهای بينابينی (ليبرال ها، دمکرات ها، خرده بورژوازی و غيره) را به خود جلب کند. مارکسیست های انقلابی هيچ گاه از قبل از وقوع انقلاب، به روی خرده بورژوازی حسابی باز نمی کنند، چرا که اینان به محض مشاهده کوچکترين ضعفی، جبهۀ خود را تغيير می دهند. خرده بورژوازی گرچه قادر است شور و شوقی ناگهانی و حتی خشمی انقلابی از خود نشان دهد، امّا پشتکار ندارد. به محض برخورد با ناملايمات دلسرد می شود و از قلّۀ بلند اميد در سراشيب سرخوردگی می افتد (تجربۀ این قشر را دقیقاً در وقایع اخیر مشاهده خواهیم کرد).
بنابراين، در صورت وقوع تحوّلات غيرمترقبه (حمله نظامی يا جنگ داخلی) مارکسیست های انقلابی موظفند که جنگ داخلی را به انقلاب و نهايتاً قيام توده ای برای تسخير قدرت تبديل کنند؛ و اين امر امکان پذير نيست مگر اين که از ابتدا اعتماد به نفس در درون طبقۀ کارگر وجود داشته باشد. طبقه کارگر فقط در صورتی می تواند اعتماد به نفس لازم را برای براندازی حکومت به دست آورد که چشم انداز روشنی در برابرش گشوده شود و فرصت بيابد که تناسب نيروها را -که به نفع او در حال تغيير هستند- در ميدان عمل بيازمايد، و ضمناً وجود يک رهبری مطمئن از خود، ثابت قدم، و بصير را در بالای سر خود حس کند: حزب پیشتاز انقلابی به عنوان پيش قراول با صلابت و کارآزمودۀ طبقه. انقلاب و قيام نيز مانند جنگ "ادامه سياست است به طريقی ديگر".
برای نمونه، قبل از انقلاب اکتبر 1917، منشويک ها انقلاب آتی روسيه را به دو مرحله تقسيم کردند. در مرحلۀ نخست، آن ها می خواستند برای رشد بورژوازی و سرنگونی تزار، به درون حکومت موقت وارد شده و با اصطلاح رهبری آن، برای انجام يک سلسله اصلاحات راديکال تر اقدام کنند؛ و در مرحلۀ دوّم، مبارزه برای سرنگونی بورژوازی و تشکيل حکومت کارگری را پيش بينی می کردند. تجربۀ اين گونه عقايد نشان داد که اين عدّه به عمّال و ابزار بی ارادۀ بورژوازی تبديل گشتند و نهايتاً در صف ضدّ انقلاب قرار گرفتند.
هم چنين، در دهۀ قبل از سال 1914، بين الملل سوسياليست و کلّ جنبش بين الملل کارگری عليه خطر جنگ، به آموزش و بسيج توده های زحمتکش پرداخت. امّا، به محض آغاز جنگ، بسياری از رهبران سوسيال دمکرات به عقايد شووینیزم درغلتيدند. حمايت شووينیستی از مسألۀ دفاع ملی از «مام وطن» امپرياليستی در هر دو جبهه، مترادف با خاتمۀ دفاع از منافع آتی طبقاتی کارگران شد. «اتحادّ مقدس» کارگران و سرمايه داران در برابر «دشمن خارجی» اعلام شد. سوسيال دمکراسی در واقع تبديل به اسيرانِ "تراست ها" (انحصارات) و ساير سوداگران جنگ امپرياليستی شدند.
بورژوازی و امپرياليزم
يکی ديگر از اصول مارکسیست های انقلابی عدم اتحاد با خائنين به جنبش کارگری است. تجربۀ جنبش کارگری در سطح جهانی بارها به ما آموخته است که اتحاد با کسانی که کوچکترين احترامی به حقوق دمکراتيک مردم زحمتکش و کارگران نمی گذرند و حتی در سرکوب آنان چه در حکومت و چه از طريق جاسوسی و همکاری با رژيم، شرکت داشته اند، جايز نيست.
می گويند بايد از اختلافات درونی هيئت حاکم سود جست و نخست همراه با اصلاح طلبان، اقتدارگرايان را کنار گذاشت. در درون بورژوازی ايران گرچه همواره اختلاف ها و شکاف هايی وجود داشته، امّا در چند دهۀ گذشته و تحت هيچ وضعيتی، شاهد نبوده ایم که نظام، به مثابۀ یک کلّ واحد، در لبه پرتگاه قرار گرفته باشد. حتی در زمان سرنگونی رژيم شاه، بورژوازی (همراه با بخش عمده ای از ارتش و ساواک)، برای حفظ منافع عمومی سرمايه داری، تن به تغيير رژيم داد و به خمينی پيوست (البته با نظارت و توافق امپرياليزم). امروز ديگر بر کسی پوشيده نيست که در روزهای قبل از انقلاب، مذاکرات مخفی ما بين بهشتی و بازرگان (به نمايندگی بورژوازی بازار) از يکسو و سران ارتش و ساواک (به نمايندگی از بخش موجود بورژوازی ايران) از سوی ديگر، تحت داوری ژنرال هويزر (به نمايندگی از امپرياليزم آمريکا) صورت گرفت. معامله از بالا نيز برای کنترل کردن جنبش توده ای (به وسیلۀ خمينی) صورت پذيرفت. بقيۀ وقايع، تاريخ شکست انقلاب 1357 است. چنان چه بخش های مختلف بورژوازی ايران در گذشته با هم برای سرکوب جنبش کارگری به توافق رسيده باشند، در آينده هم چنين خواهند کرد.
این نظریه در مورد میرحسین موسوی نیز صدق می کند. در حاد ترین بر خوردها میان توده های میلیونی با سرکوبگران، ایشان غایب بود. سخنان کلی و محافظه کارانۀ او، توده های وسیعی را به راه مبارزه خود انگیخته و بدون رهبری سوق داده است. این رهبران اصلاح طلب همانند همتایان خود در بهمن 1357 مجدداً پشت توده ها را خالی کرده و برای "حفظ نظام"، با خامنه ای وارد معامله می گردند و یا چه بسا، خود آن ها به عنوان رهبران آتی ، به موجودیّت نظام ادامه دهند. اگر هم آنان دستگیر، زندان و اعدام هم گردند، سیاست آنان کماکان اشتباه بوده است.
تاريخ انقلاب ها و جنگ های معاصر نشان داده است که ترس و واهمۀ بورژوازی (و امپرياليزم) از طبقۀ کارگر و جنبش توده ای زحمتکشان، به مراتب بيشتر از مستبدان بورژواست. زيرا با بورژوازی مستبد نهايتاً کنار می آيند، امّا با نيروی پیش روندۀ طبقۀ کارگر هرگز به آشتی نخواهند رسيد (مادام که سرمایه داری پابرجاست، تضادّ عمده و اصلی-یعنی تضادّ مابین نیروی کار و سرمایه- اجتناب ناپذیر خواهد بود) فراخوان موسوی به مقاومت مردم علیه نیروهای انتظامی، کلّ نظام را به مخاطره خواهد انداخت و موقعیت خود او را نیز کاهش خواهد داد، زیرا منطق این مقاومت منجر به سرنگونی کلّ نظام می گردد.
تکاليف مارکسیست های انقلابی
وظيفۀ مارکسیست های انقلابی، تحت هر وضعيتی، تدارک برای مداخله در جنبش کارگری است. مارکسیست های انقلابی نقش ديگری به جز قرار گرفتن در کنار کارگران و زحمتکشان ندارند؛ کسانی که به هر بهانه و استدلالی خود را در کنار خائنين به طبقۀ کارگر- همانند موسوی ها - می يابند، شايستگی آن را ندارند که نام "کمونیست" بر روی خود بگذارند.
با توجّه به وضعيّت عينی ايران، تنها يک بدیل برای حلّ مسایل جامعه وجود دارد و آن هم سرنگونی رژيم و آغازانقلاب کارگری است. يک نيروی انقلابی بايستی بطور مشخص و متمرکز در صدد ارتباط گيری با کميته های عمل مخفی کارگری در راستای هماهنگ کردن آن ها برای تدارک اعتصاب، باشد. ايجاد «هسته های کارگری سوسياليستی» برای ارتباط گيری با کميته های مخفی و ايجاد زمينه برای تشکيل يک «حزب پيشتاز انقلابی»( نه هر حزبی که نام خود را چنين می نهد، بلکه حزبی که به وسیلۀ کارگران پيشرو شناخته شده و مورد اعتماد آنان قرار گيرد) يکی از وظايف عمدۀ مارکسیست های انقلابی در دورۀ پیش روست. مارکسیست های انقلابی بايستی همراه و در کنار پيشروی کارگری، به ساختن و گسترش اين کميته های عمل مخفی برای تدارک اعتصاب عمومی اقدام کنند، وگرنه نقشی در انقلاب ايران، جز تبدیل شدن به آلت دست بورژوازی ، نخواهند داشت.
چنان چه چشم انداز «واقعی»، يک چشم انداز انقلاب کارگری متکی به شوراهای کارگران و زحمتکشان باشد، وظيفۀ اساسی مارکسیست های انقلابی جهت گيری سياسی به سوی قشر پيشروی کارگری در راستای تدارک انقلاب آتی خواهد بود. تدارک انقلابی نيز شامل فعّاليت مشخص در درون و همراه با اين قشر برای فراهم آوردن زمينۀ مناسب برای تسخير قدرت و جايگزينی دولت بورژوايی با يک دولت کارگری است. در این میان، برنامه ریزی دقیق، موشکافانه و متمرکز، برای گذار از جامعۀ فعلی به جامعه و دولت انقلابی آتی، فاکتوری اساسی و از اهمیّتی حیاتی برخوردار است.
6 تیر 1388
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|